پاییز سال 83 بود و زمانی که اساس تمام فعالیتهای شرکت رو طراحی گرافیک قرار داده بودم. با یک اتفاق خوب و غیرمنتظره، خدا یک مشتری به اصطلاح چرب و پرکار رو قسمتمون کرد. این مشتری عزیز و بهتر از جان که از قرار کلی کارهای انتشاراتی داشت؛ هر ماه حجم قابل توجهی طرح جلد و یونیفرمصفحهآرایی و کارهای حاشیهای رو به ما میسپرد و بعد از گذشت مدتی اونقدر فضای فیمابین خوب شد که تا اواخر حضورم در تهران (اواخر 84) این روابط حسنه و البته سودمند ادامه داشت.
این خاطره مربوط میشه به صبح یهروز بهاری سال 84 و زمانی که همکاری ما با این مشتری به اوج خودش رسیده بود؛ اون روزا، ما یه خونه دربست رو تو میدون 87 نارمک اجاره کرده بودیم.
عرض میکردم، که اون روز بهاری خبر رسید، آقای مدیر انتشارات قراره در مورد کارهای جدید و ضمناً بازدید از فضای کاری ما به شرکت تشریف بیارن.
بنده هم فوراً همهی بروبچه های شرکت رو جمع کردم و ضمن توجیه حضرات، به بچه های خدمات گفتم که ضمن نظافت فضای عمومی، اسباب پذیرایی رو فراهم کنن.
ساعت 10 صبح بود که زنگ شرکت به صدا در اومد و بنده به همراه یکی دوتا از بچهها مثل آدمای باکلاس به استقبال آقای مدیر و هیئت همراه رفتیم.
«توی این اتاق کار طراحی دستی انجام میدیم، اینجا هم حدوداً یه لابراتوار کوچیک عکاسی درست کردیم تا به اندازه رفع نیاز طراحا ازش استفاده کنیم، این اتاق هم آرشیومونه که نمونه کارای خوب و نشریات و کتابای مرتبط رو نگهداری میکنیم، بچههای اداری مالی هم اینجا مستقرن و اون اتاق روبرو هم جای بچههای بازاریابیه ...»
اینا توضیحات بنده بود که در زمان بازدید آقای مدیر با آب و لعاب تقدیم ایشان میشد تا رسیدیم به طبقه دوم جایی که اتاق کار خودم بود و سایت کامپیوتر (ببخشید رایانه) شرکت.
« اینجا هم که ملاحظه میفرمایین سایتمونه ...»
آقای مدیر که تا حالا فقط به گفتن خسته نباشین و خداقوت به همکارا تو اتاقای دیگه اکتفا کرده بود، با حالت تعجب از من پرسید:
- « چرا کف سایتتون موکته، تازه همه هم با کفش بیرون رفت و آمد میکنن؟ »
- « چطور حاج آقا مگه ایرادی داره؟»
- « آخه شرکتی که سایت ما رو راه اندازی کرده به ما گفته باید کفسایت کفپوش باشه و همکارا فقط با دمپاییهای مخصوص سایت، وارد بشن.»
- « اینجا هم ما رعایت نظافت سایت رو میکنیم، علاوه بر اینکه کسی با کفش خاک و گلی وارد نمیشه، هم هر روز با جاروبرقی تمیز میشه و هم هر روز گردگیری میکنیم.»
آقای مدیر در حالی که دستش را به کمرش زده بود و احساس میکرد وارد یک بحث علمی و جدی شده گفت:
- «جناب یک پسر عزیز، این کفایت نمیکنه، حتی یه ذره گرد خاک هم برای این کامپیوترا مضره»
- «والا حاج آقا من این همه حساسیت شمارو نمی فهمم.»
- «آقا ویروس، ویروس؛ خب اگه این گرد و خاکا باعث بشه کامپیوتراتون ویروسی بشه میدونین چقدر مشکلات پیش میآد؟!!!!! »
من که به زور جلوی خنده خودم رو نگه داشتهبودم، فقط با چشم و ابرو به بچهها که داشتن از فشار نگهداشتن خنده میترکیدن میفهموندم که ساکت بابا، آبروریزی نکنین.
|
+| نوشته شده توسط
مهدی یک پسر در
88/03/15
|